از گوشه‌ی خیابان راه می‌روی. زمین را که نگاه می‌کنی، متوجه می‌شوی ذهنت جای دیگری است. جایی شاید مثل دوکوهه. و البته نه به این اطلاق؛ بلکه شب آخر دوکوهه. به خودت یادآوری می‌کنی که در اولین فرصت بنویسی‌اش. اما یادت می‌رود؛ بارها یادت می‌رود و بارها باز به خودت یادآوری می‌کنی.


روزهای انتهایی سال گذشته رفته بودیم مناطق جنگی. همه‌ی لحظه‌های چند روز را اگر فراموش کنم، آن شب را نمی‌توانم فراموش کنم. چه شب ساکتی بود. آن‌قدر ساکت که از سکوت و آرامش خودم تعجب کرده بودم؛ و هنوز هم در تعجبم از آن همه سکوت و آرامش.


آن شب به ماه ِ شب آخر دوکوهه امید بسته بودم. اما ماه آن شب دوکوهه خیلی زود افول کرد. خیلی زود. و چه سرد شد وقتی ماه رفت.


دوکوهه از بالا...


دوکوهه دوباره از بالا...


و چه دیدنی است دیدن دوکوهه از بالا. و خوش به حال ماه ِ دوکوهه.


حسن اجرایی  | یکشنبه 16 تیر 1387 | 2:24 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

امروز می‌رویم همایش پایانی مسابقه وبلاگ‌نویسی بوی سیب. البته فکر نکنید چیزی برنده‌ شده‌ام! می‌روم که رفته باشم؛ البته به همین سادگی هم نیست. یک -تقریبا- غرفه داریم که اگر بیایید می‌بینید!


نمی‌گویم هم غرفه‌ی چیست و به چه دردی می‌خورد و این‌ها. می‌آیید شما هم؟ این‌جا را حتما ببینید پیش از آن‌که کفش بپوشید.


حسن اجرایی  | پنجشنبه 13 تیر 1387 | 12:44 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

سر هم کردن کلمه‏ها حوصله می‏خواهد. خلاصه‏ی حرف این‏که دولت دوم خرداد، با بهره بردن از قابلیت‏های رسانه‏، فضای جامعه را به سمت گفتمان اصلاح‏طلبی کانالیزه کرد و همه را مجبور کرد درباره آن حرف بزنند و حتا اگر شده مخالفت خود را ابراز کنند. درست است آن‏ها از هر راهی برای تزریق عقایدشان به جامعه استفاده کردند و هیچ بداخلاقی تجربه نشده‏ای باقی نگذاشتند، اما به هر حال هوشمندی‏شان را باید ستود.


چرا دولت اسلامی در همه‏گیر کردن گفتمان عدالت‏طلبی و اسلام‏خواهی موفق نبوده است؟ کاش دولت نهم یک دهم اهالی دوم خرداد، به فکر افزایش سرمایه اجتماعی بود. خواهش می‏کنم کسی نیاید این‏جا و این حرف‏ها را به حساب انتقاد و بددهنی به دولت بگذارد.


حسن اجرایی  | چهارشنبه 12 تیر 1387 | 12:34 صبح |  نظرات ديگران [ نظر]

ساندویچ را که از روی میز برداشتم، سیگاری آتش زد. از بوی سیگار خوشم نمی‏آید. یا دست‌کم ترجیح می‌دهم بویش را نشنوم. اما هر چه بود آن بو برایم خوش‌آیند بود. خیلی خوش‌آیندتر از آن که حتا خودم فکرش را بکنم.


آن بوی بد سیگار خاطره داشت. خاطره‌ی دروازه اصفهان. دروازه اصفهان شیراز. این روزها را نمی‌دانم. می‌دانم البته. این روزها محله دروازه اصفهان شیراز، جای خوبی است. البته زیاد خوب نیست. یعنی مثل خیابان قصردشت نیست؛‌ اما آن روزها خیلی بدتر بود. آن روزها از بازار وکیل که می‌آمدی به سوی دروازه اصفهان، باید منتظر ِ بوی سیگار و آدم‌های معتاد و سیگاری و غیره بودی. آدم‌هایی که اگر می‌دیدی گوشه‌ی خیابان افتاده‌اند، نباید تعجب می‌کردی. یا اگر خمار داشتند از میانه‌ی خیابان می‌گذشتند نباید می‌ترسیدی.


آن سال‌ها امتحان‌های‌مان که تمام می‌شد، منتظر بودیم که تا چند روز بعد، خودمان را توی شیراز و دروازه اصفهان و آن کوچه‌ای که اسمش را یادم نمی‌آید ببینیم. البته یادم هست که آن روزها سر کوچه یک نانوایی بود؛ نانوایی‌ای که امروز دیگر نیست. هنوز بوی نان آن نانوایی را می‌توانم به یاد بیاورم.


کجا بودم؟ بوی سیگار حسین آقا! با بوی سیگار رفته بودم شیراز. کوچه‌های 13 سال پیش. روزهای 13 سال پیش. روزهایی که فکر می‌کردم شیراز دیگر آخر دنیاست. فکر می‌کردم چه بهشتی است این‌جا. تازه آن هم کجای شیراز؟! دروازه اصفهان!


چند سالی هست سری به آن کوچه نزده‌ام. بارها با ماشین از کنارش گذشته‌ام و با ولع تمام تا آخر کوچه را نگاه کرده‌ام...


مزه ساندویچ ِ امروز رفت؛ اما بوی آن روزهای دروازه اصفهان هنوز مانده است. مانده است. چقدر حرف سر زبانم منتظر فرودند.


حسن اجرایی  | دوشنبه 10 تیر 1387 | 9:49 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

خیلی بد است که یک نفر -مثلا من- روز مادر را چند روز بعد در وبلاگش تبریک بگوید؟


آخر وقتی آدم مطمئن است که مادرش وبلاگش را نمی‌بیند، به چه دل‌خوشی‌ای باید توی وبلاگش بگوید «مادرم روزت مبارک!»


ولی بی‌خیال بهانه‌های دل. به همه‌ی آن‌هایی که حتا یک لحظه طعم مادر بودن را چشیده‌اند؛ و ایضا آن‌ها که طعم زن بودن را؛ باید بگویم به‌تان حسودی‌ام می‌شود که روز ولادت پاره‌ی تن رسول‌الله، روز شما نیز هست.


گوارای‌تان.


حسن اجرایی  | پنجشنبه 6 تیر 1387 | 1:55 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]

به نظر من که دارد؛‌ اما شاید به نظر کسی ارتباطی با رخ‌دادها و شرایط زمانی این روزها نداشته باشد نوشته‌ای که چند روز پس از مراسم تنفیذ رییس‌جمهور دولت نهم، این‌جا نوشتم.


در آن یادداشت، پنج نکته است که دوست دارم به مناسبت سالروز انتخاب دکتر احمدی‌نژاد به ریاست جمهوری اسلامی ایران، دوباره آن‌ها را این‌جا بیاورم.


توجه کنید که این جمله‌ها را سوم شهریور 84 نوشته‌ام؛ عنوان این یادداشت هم همان عنوانی است که برای آن یادداشت انتخاب کرده بودم.


1- تا یکی دو سال پیش برای آن‏که کم‏کاری‏های مسئولان اجرایی کشور به پای کل نظام نوشته نشود مجبور بودیم عدم ‏وظیفه‏شناسی مسئولان میانی را عامل ناکارآمدی سامانه اجرایی کشور معرفی کنیم.


2- تمام شد.


3- من به احمدی‏نژاد رای داده‏ام و وظیفه اوست که تحت هر شرایطی به وعده‏های خویش عمل کند.


4- قرار نیست من(و امثال من به عنوان جزئی از مردم)، با خادم خودم مهربانانه و عاشقانه -به سبک‏ دخترکانی ‏که ‏در سال‏های ‏ابتدایی ‏دولت‏ سیدمحمدخاتمی‏، عاشقانه ‏به ‏رئیس‏جمهورشان ‏نامه‏های محبت ‏و مهربانی ‏‏می‏نوشتند- به سخن بنشینم.


5- با وزرا و همه خادمان میان‏دستی و پایین‏دستی سامانه اجرایی نظام هیچ کاری ندارم و کوچک‏ترین اشکالی را که در کارشان ببینم، در کارنامه محمود احمدی‏نژاد خواهم نگاشت.


پایان آن نوشته! و ایضا این نوشته!


یادم رفت! این هم نشانی مستقیم آن نوشته!


حسن اجرایی  | دوشنبه 3 تیر 1387 | 6:13 عصر |  نظرات ديگران [ نظر]



صفحه نخست :: قالب: رند :: ایمیل